|
دریک روز بهاری |
|
|
ای
همراه
مـــــــــن
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق
هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تودلدارمن هم آوازم
توهمپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی
با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم
ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب
تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی
عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم
ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران
عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم
ای تورؤیـای شبهای مـــــــن
عشقو ببین تو چشمای من
دستاتو تو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:40 توسط پیمان |
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:13 توسط پیمان |
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:9 توسط پیمان |
زندگی جزیره مختصری است
مثل یک فنجان چای
و
کنارش عشق است
مثل یک حبه قند
زندگی را با عشق باید نوش جان کرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:3 توسط پیمان |
دلم گرفت از این روزها از این روزهای بی نشون
از این همه در به دری از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از ادما از آدمای مهربون
از این مترسکهای بد از همدلهای همزبون
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا توئی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره از غمهای رنگ و و وارنگ
از جمله دوست دارم دروغهای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزها از ادما از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:48 توسط پیمان |
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 19:58 توسط پیمان |
|
|
|
چند ساليست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه : |
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:22 توسط پیمان |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 19:1 توسط پیمان |
انتظار !
واژه غریبی است
واژه ای که روزها و شاید هم ماهها و سالهاست
با آن خو گرفته ام
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوع دیگریست برای انتظار فرداهای من
خواهم ماند تنها در انتظاز تو!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:47 توسط پیمان |
زندگی شاید همین باشد !
یک فریب ساده کوچک !
از دست گرامی تر عزیزانت !
من که باور کرده ام !
باید همین باشد !
آری باید همین باشد !
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:43 توسط پیمان |
| ||||||